اون شب یه قاصدک اومد تو خونه !!!

 

 

 

بگو!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:55 توسط آزاده |

 

مث شبنم رو پر گل

منو با خودت نگه دار ...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 1:40 توسط آزاده |

 

و ببین که بهار می گذرد...

می گذرد.

و چه زود می گذرد...

اما فروگذار نکن از آنچه که توانی ! 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 15:30 توسط آزاده |

 

 وقتی یه چیز جدید میاد تو خونه ...

می تونه خیلی چیزا رو هم تحت تاثیر خودش خاص کنه!

 

وقتی هم خونه یه حس خاص می گیره ...

ارزش داشتن یه پست خاص رو داره !

+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 22:45 توسط آزاده |

 

ماه ِ آزاده.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:0 توسط آزاده |


از خدا می خوام تو این دهه ی جدید به من بیشتر کمک کنه

که مهربون تر باشم, بیشتر لبخند بزنم

بیشتر دوست داشته باشم, دوست تر داشته بشم

و دلی رو نشکنم.


نوروز رو به همه ی دوستان خوبم تبریک می گم.

برای همه آرزوهای خووب می کنم.

خدا همیشه پشتتون باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 23:45 توسط آزاده |

 

می خوام تو رو ببینم

نه یک بار، نه صد بار،

به تعداد نفس هام.

 

برای دیدن تو

 نه یک چشم، نه صد چشم،

همه چشمارو می خوام.

 

تو رو باید مث گل نوازش کرد و بویید

با هر چی چشم تو دنیاست

فقط باید تو رو دید !

 

تو رو باید مث ماه رو قله ها نگاه کرد

با هر چی لب تو دنیاست

تو رو باید صدا کرد.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:14 توسط آزاده |

 

بر می گردم به عقب و به گذشته نگاه می کنم،

به ساعت ها و سال هایی که رفتن،

می بینم که دیگه از گذر سریع این ها وحشت ندارم.

الان به چیزای مهم تری فک می کنم،

به امروز

به این ساعت

به همین ثانیه ی بخصوص!

همین لحظه ای که نفس می کشم.

هر روز به خودم نهیب می زنم،

وقتایی که خسته می شم، لبخند می زنم.

این روزا حواسمو جمع می کنم به چیزایی که باید یاد بگیرم!!

سعی می کنم کمتر اشتباه کنم.

ولی همیشه، حتی وقتایی که سکوت می شه، تو قلبم موزیک رو دنبال می کنم.

تا ابد.

 

حالیا برگو در این باغ و چمن

گل تو بهتر بود یا گل من

؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:32 توسط آزاده |

 

از اول ماه منتظرم !

هر روز به تاریخ نگاه می کنم و می شمرم ...

شمارش معکوس !

با خودم که حساب می کنم، می بینم ...

 

چندین سال پیش، تو یه همچین روزی، من به واقع ذوق-مرگ بودم !!!

خاطراتم یه کم مبهمه ...

یه قسمت هایی از اون روزا رو انکار کردم و پاک شده.

اما چیزایی که مونده، همش شوق و ذوق و استرس و ...

الان فقط می تونم لبخند بزنم ...

لبخند بزنم و یه دنیا عشق رو تو قلبم حس کنم.

شایدم صفحه مونیتور رو یه کم تار ببینم !

 

ده سال پیش در چنین روزی، یه آقا پسر توپول متولد می شه !
با خودم تکرار می کنم ...

ده سال ؟!؟!

باورم نمی شه !!

این روزها حس می کنم بیشتر از همیشه دوسش دارم ...

با اینکه این همه ازش دورم، ولی حسم انگار از همیشه بیشتره، نزدیک تره ...

شاید یه روزی همه ی تخیلات اون روزای من در مورد خودم و خودش به واقعیت تبدیل بشه،

شاید ...

 

عسلم! بیا از اینا بگذریم...

حس هام عمیق تر و پیچیده تر از اونیه که بتونم بنویسمش...

دوست داشتم امسال روز تولدت رو از قلب پر از غم تبریک بگم !

با یه جمله ی ساده می تونم بگم ...

خیلی دوست دارم ...

خیلی زیاد !

 

آریان من !

تولدت مبارک عشقم !

برات روزای درخشانی می بینم !

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 1:50 توسط آزاده |

 

امشب بعد از سال ها حس متفاوتی دارم ...

امشب بعد از بیست سال، اول مهر واسم معنای همیشگی رو نداره !

خوشحالم و مث این چند وقت اخیر حس خوبی دارم!

البت نه واسه اینکه فردا مهد، مدرسه یا دانشگاه ندارم ...

واسه ی همه چیزهایی که خودم می دونم و خودش!

 

بوی ماه مهربان آید همی ...

ماهی با طعم آب لیموی تازه !

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 1:7 توسط آزاده |